تبليغاتX
پله پله رو به اوج

                               خانه ي دوست كجاست؟

سوار اتوبوس شدم ؛يه آقايي اومد كنارم نشست و سيگارشو آتيش كرد . يه پك زد و سرفه اش گرفت. تا اون اثني عشرش سوخت . دود تو گلوش پريده بود. بهش گفتم: باحال تر از دودم سراغ داري ؟ گفت:نه! گفتم: پس چرا به سرف ات انداخت؟

 گذشت و از اتوبوس پياده شدم و رفتم طرف خونه. تو راه، يه وروجك فسقلي يه سنگ دستش گرفته بود و مي چرخوند. گفتم: الانه كه شيشه ي همسايه رو بشكونه،همينم شد. مي دوني چرا؟ چون اون پسرك چشماشو بسته بود.

 بگذريم. نزديكاي خونه كه رسيدم ديدم دو تا دوست جونجوني، پشت به هم، اخما توهم ،يكي اون مي گه،يكي اين مي گه. حالا قضيه چي بود ؟هيچي،يكيشون رفته بود زيارت اون يگي توقع داشت براش سوغاتي بياره اما ...

 خلاصه اومديم خونه. سرو صدايي بلند بود. مادرم گفت: چيه اين اين فرشاي ماشيني، مثل گوني مي مونه. يه فرش دست بافت به صد تا اين ماشينيا مي ارزه، هر چي پا خورش بيشتر باشه قيمتي تره. بعضي اين ماشينيا كه به درد گوشه ي انباري انداختن هم نمي خوره.

 با اين همه وقايع اتفاقيه كه تو راه ديده بودم به اتاقم رفتم. ذهنم مشغول شده بود. قصه تراوش داشت. گفت! گفت: مي خوام يه چند خطي بنويسي !

 گفتم: درباره ي چي ؟

-         درباره ي همين چيزهايي كه ديدي.

-         منظورت رو متوجه نمي شم.

-          گفت : رفاقت ؛ هر چي مي گم بنويس .

تو رفاقت مثل سيگار نباش. درسته كه سيگار به پات مي سوزه اما تو رم مي سوزونه . تو رفاقت مثل سيگار باش . به پاي رفيقت بسووز ؛ اما اونو نسوزون . تو رفاقت هدفدار باش . چشمتو نبند انگشت رو تو هوا بچرخون ؛ دست رو يكي بذار. بببين چند وقته مي خواي سپرده گذاري كني . كوتاه مدت ؛ بلند مدت ؛ مادام الاعمر . نگاه كن بببين چند درصد سود 14%يا 17% يا بيش تر . اصلآ برات صرف داره ؟ تو رفاقت نبايد توقعي بود . توقع مثل سيم چينه، اتصالات رو پاره مي كنه. رفيق مثل لباسه، بايد قشنگ ترينش رو پيدا كرد. دنبال مد نباش، خيلي از مدا زيبا نيستن . نگو : من دوستش دارم هر چند زشت باشه . لباس زشت دوست داشتني نيست . نو كه اومد به بازار كهنه مي شه دل آزار؛ اما رفيق قديمي ترش دل انگيز تره. حيف اين قلب نيست كه هركي از راه رسيد كليد دارش بشه.

يه نقس عميق كشيد و گفت : دنبال گلي باش كه تو رو به ياد باغبون بندازه. دنبال عطري بگرد كه تورو به عشق عطار خوش خوش بو كنه. و دنبال سينه اي باش كه به سينه ي سينا گره خورده باشه. حرف آخر: مي دوني،تو دنيا يه رفيق هست كه از همه ي رفيقا رفيق تره. اونم رفيق منه، رفيق تو نيست. توام يه رفيق داري كه از همه ي رفيق ها رفيق تره، برا خودت، رفيق اونم نيست. اون هم يه رفيق برا خورش داره كه از همه ي رفيقا رفيق تره. همه ي اين رفيق رفيق گفتنا برا انيه كه تو به رفيقت برسي.

 راستي مي دوني اسم رفيقت چيه ؟.....رفيقِ!

                                                  يا رفيقَ مَن لا رفيقَ له
+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 20:28  توسط حمزه جعفری | 

به مناسبت اول صفر روز ورود كاروان اسراي كربلا به شام بلا

كدام اسيريم؟

برناقه اي عريان نشسته بود و بر تقدير تلخ خويش ناله مي كرد و تازيانه مي خورد.

روضه خوان محله مان گفت:‹‍‌‌‍‹زينب ستمكش››و من در ذهنم پيرزني خميده و فرتوت را مجسم مي كردم كه تنها ضجه كردن و صورت خراشيدن مي داند.زني كه در اوج نبرد،مدام غش مي كند و از حال مي رود.كسي كه بعد از عاشورا چيزي فراتر از يك زن اسير نيست.

طنابي بر گردن، شانه هاي افتاده و موج اشك وآه برچهره ي زن كاملا معمولي. با تمام هويت زنانه اش كه ناگهان در ميان يك حادثه ي غير معمولي قرار مي گيرد. آدم هاي معمولي با مصيبت هاي رقت بار، محكوم اند كه در تاريخ فراموش شوند. مثل قهرمانان صفحه ي حوادث روزنامه كه به سرعت ازياد مي روند . اين ذهنيت مفلوك از زني اسيرهم مثل كودكي من مرد، آن چنان كه بايد. زينبي كه در جواني من ساقه كشيد زن ديگري بود بي هيچ شباهت به اسير تقدير هاي تلخ. موجودي با قبليت جاودانه ماندن.

محمد وعون را روي دست گرفته و پيش مي آيد. دو خط خون رديف جاپاهاي مرد را مي پوشانند. خط خون دو فرزند. حسين پيش مي آيد و نگاهش به خيمه ي زنان است. منتظر كه زينب به ناله بيرون بيايد ولي صحرا بدجوري ساكت است! ازتمام درزهاي خيمه ي زنان انگار سكوت مي تراود! نه مويه اي! نه شيوني! نه گلايه اي! نه هيچ! كجاست زن؟كجاست عشق فرزند؟ كجاست مادربا تمام مهر وعاطافه اش؟اين فرزندان پاره پاره ازآن اويند و هيچ صدايي نمي آيد! زن نمي گريد! نمي نالد! از خيمه بيرون نمي آيد! و نمي گذارد كسي بگريد يا بنالد! سكوت،سكوتي كه از جنس صبر حتي نيست. از جنس خالص عشق است. دو قرباني او،دونتيجه ي هستي او،آن قدر حقيرترازتمام وسعت عشق اند كه حتي براي ديدنشان بيرون نمي آيد.كه مبادا حسين ...

حس،حسي فراتر،گرم تر و زيباترازمادربودن و زن بودن است كه دراين لحظه اورا در خويش فرو برده است.اين برادرعجيب،آن قدر فراتر از دوست داشتن است كه عشق مادرانه را راحت مي شود پيش پايش سر بريد! آه،فقط خدا مي داند كه ازن روزها، چقدرما به هويتي چنين،به روحي چنين، به عشقي كه ما را ازاين مرزبندي تنگ برهاند نياز داريم.اين روزها،اين روزهاي قحطي! يادش بخير، قديم ها دلمان مي خواست قالب ها را بشكنيم. اما اين روزها عجيب خودمان،خودمان را قاب مي گيريم ومي گذاريم سر طاقچه؛‹‹زن››! وچه مي پرستيم تصوير خودمان را! بعضي هامان هم هنرمي كنند و مي گويند:‹‹نه،ما نمي خواهيم اين باشيم››بعد قاب ديگري مي سازند؛‹‹مرد››.- چه هنري!- وهيچ كدام يادمان نمي آيد كه قرار بود... .

همه ي عزيزانش راسر بريده اند. سرهايشان راهمراه شان آورده اند. كودكان كاروانش را تازيانه زده اند و خودش راهم.طبق خط كشي ها زن اينجا بايدغش كند،بايد تا حدمرگ بي تابي كند،بايداز ترس وغم بي كلام شده باشد.اما اوايستاده است،راست. در دربار يزيد - جايي كه نفس مردها مي برد- آهسته و بريده بريده نه، بلكه با بلاغتي كه تن تاريخ را مي لرزاند فرياد مي زند: ‹‹هر حقه اي مي خواهي بزن،تمام سعيت را بكن،اما يقين داشته باش كه نام ما را محونمي كني،آن كه محو ونابود مي شود تو هستي!›› علامت سوال روبرويم ايستاده است؛

كدام اسيريم؟ما يا زينب سلام الله عليها؟

                                                                     خانم فاطمه شهيدي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 20:12  توسط حمزه جعفری | 

سلام .....حالتون چطوره؟.....خوبين،خوشين،سلامتين؟؟؟....دماغتون چاقه؟

راستی٬نمي خواين راه اندازي نردبون رو بهم تبريك بگين!!!

من هم به شما كه اولين بازديدكننده هاي نردبون هستين خوش آمد ميگم!!!

اميدوارم نردبون خوبي براتون باشه و پله هاش براي بالا رفتن هر كي اهل ترقيه،سست نباشه!!!

و اميدوارم نردبون هميشه پله هاي محكمي براي صعودتون فراهم كنه وشما رو با مطالبي جالب و جذاب غافلگير كنه.

و باز اميدوارم كه شما دوستاي خوب هم، الطاف كيبوردي تون رو از نردبون دريغ نكنيد و نظرات سازنده اي براي مفيدتر شدنش تايپ كنيد.

باشد كه به مدد آتون يگانه! دوستاي خوبي براي هم باشيم.

به      اميد       ديدارتون.......دست علي يار و مددكارتون.
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 22:13  توسط حمزه جعفری |